شنبه 26 / 2 / 88 امروز هم گذشت، عجب روزی بود! اولش
با آرامش شروع شد چیزی كه اینجا كمتر پیدا میشه، همه چیز داشت خوب پیش
میرفت تا اینكه قضیه اون نامه پیش اومد من یادم رفته بود كه نامه مراجعت از
فرار یه سرباز رو بنویسم، ملخ هم خیلی شاكی شده بود، حق هم داشت، بعد هم
اینكه پرونده بامداد بخشایش همونی كه یكی رو اشتباهی با اسلحه زده بود
نیست، معلوم نیست كجا رفته هر چی دنبالش میگردم پیدا نمیشه در كل امروز
خیلی اعصابم خراب شد، دیگه نمیدونم چی كار كنم بهتره از اینجا برم اما
كجا؟ گردان 113؟ (مستقر در منطقه نفت شهر) میگن اونجا اوضاع اصلاً خوب
نیست و تو نمیتونی تحمل كنی، شاید درست باشه، ولی دوست دارم خودم رو
آزمایش كنم، نمیدونم چی كار كنم، انگار مشكلات همه با هم سراغ آدم میان
پایان-
یكشنبه 27 / 2 / 88 امروز تقریباً روز خوبی بود،
یعنی خیلی هم خوب بود . ملخ كه نبود و من امروز یه نفسی كشیدم، صبح ساعت 7
رفتیم صبحگاه واسه ورزش وقتی برگشتیم ملخ هم رفته بود دانشگاه، نشستم
كارهای عقب افتاده رو انجام دادم پرونده این بامداد بخشایش هم پیدا شد و
من از دغدغه این راحت شدم دیشب خیلی حالم گرفته شد واسه این گم شدن خدا رو
شكر كه پیدا شد تو این منطقه واسه بار اول وقت شد برم مسجد، كلاً روز
آرومی بود. الان شعبانی فال حافظ گرفت ، من یه نیت كردم ولی نمیدونم چرا
فاله عشقی درومد پایان-
دوشنبه 28 / 2 / 88 كم كم دارم عادت
میكنم . به همه چیز سختی ها و آسونی ها به روزهای بد و روزهای خوب، به دیر
گذشتن روزهای سخت و زود گذشتن روزهای خوب، اما خوبه كه اینجا بچه ها هستن،
واقعاً دوستهای خوبی هستن امروز صبح به جای صبحگاه تیپی رفتیم ورزش، سید
طیبی گفت با لباس ورزشی بریم ولی من با لباس نظامی رفتم ، بعد گفتن همه با
لباس ورزشی! چراغی نسب (استوار چراغی نسب راننده نفر بر فرمانده در ضمن
معتاد بودنش هم تابلو میباشد بچه ها میگن حشیش میكشه) با مسخره بازیهاش
بچه ها رو میخندوند، آدم با حالیه، همیشه شاد و سرزنده و در حال شوخی
كردنه ، حیف كه معتاده ، امروز موقع انجام نرمش خودی نشون داد، جوزی (
سروان جوزی جانشین گروهان قرارگاه) انگشت به دهن مونده بود وقتی كه دید
چراغی داره همه تیپ رو نرمش میده. بعد از نرمش اومدیم سنگر صبحونه خوردیم
و بعد رفتیم دفتر ، امروز نزدیك بود به خاطر كار ملخ من اضافه خدمت بخورم،
خودش یه نامه رو تو پرونده ای گذاشته بود و دیگه یادش رفته بود تا اینكه
صاحبش اومد فكر میكرد كار من بود ولی وقتی بهش گفتم فهمید كار خودش بود، ،
امروز یه سربازه شیرازی اومد واسه شعبه ما ، قراره اونو بدیم و به جای اون
مسعود رو كه به دسته ش.م.ه ( شیمیایی میكروبی هسته ای ، دسته ای از گروهان
قرارگاه در ضمن ما هم جز سربازهای قرارگاه هستیم كه مامور شدیم به شعبه
قضایی) منتقل شده بود رو برگردونیم، واقعاً مسعود با این پسره زمین تا
آسون فرق میكنه این اصلاً بلد نیست حرف بزنه ، میگه تاجیك هستش از
تاجیكهای استان فارس. امروز عصر امیری (سرهنگ امیری رئیس ركن یكم
تیپ) اومده بود آمار سربازهای گروهان قرارگاه رو بگیره (سربازهای شعبه
قضایی، دژبانی، ركن یك تا چهار، كنت، بازرسی و عقیدتی و حفاظت همه جز
گروهان قرارگاه مسوب میشن كه مامور شدن به این قسمتها) بچه ها اسم خوبی
واسه امیری گذاشتن: خان خله! واقعاً كم داره، چرت و پرت میگفت، احمق ما رو
تو آفتاب كاشته تا بیاد یه مشت حرف مسخره بگه، كاكا ( سروان كاكا مرادی
فرمانده گروهان قرارگاه) هم داشت میخندید، مسخره همه قرارگاه شده بود،
سیدی (گروهبانیكم سیدی منشی گروهان) و سارا نژاد(از گروهبانهای ركن یكم)
كه كادری هستن رو هم به خط كرده بود آخه تو ارتش كادری ها خودشون رو تافته
جدا بافته میدونن و از اینكه به خط بشن خوششون نمیاد من از این كار امیری
خوشم اومد پایان-
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:45 توسط جوان
|
جمعه 25 / 2 / 88 دیشب
تا ساعت دوازده در دفتر بودیم من كه حتی حال شام خوردن هم نداشتم.
شامپانزه لعنتی انگار كه كسی دنبالش كرده كلاً آدم بی عقل و تنبلیه ، همش
فكر خوردن ، خوابیدن و از زیر كار در رفتن و چاپلوثی فرمانده هستش.
تازگیها یاد گرفته نامه ها رو خودش پیش فرمانده میبره و همون جا میمونه تا
نامه ها امضا بشه، مطمئناً اونجا نمی گه كه كی كارها رو انجام میده حتماً
میگه من خودم صبح تا شب كار میكنم، فرمانده هم كه از همه جا بیخبره، دیگه
شانس ماست كه گیر همچین آدم مزخرفی افتادیم. اون یكی اون میمون(ندری)، هیچ
كاری انجام نمیده اومده اینجا برای خوردن و خوابیدن ، ما باید جور اون رو
هم بكشیم این روزها اعصابم ریخته به هم خوبه كه سید طیبی اینجا هست این
سید یه چیزیه كاملاً بر عكس اون شامپانزست، اصلاً با هم قابل مقایسه نیستن
اون بی شعور تا ظهر میخوابه و بعد هم با چشمهای ورم كرده بلند میشه تا
ساعت 10 صبحونه میخوره و بدبختی اینه كه از همه هم بیشتر ادعای مسلونیش
میشه من كه فكر نمیكنم حقوقش حلال باشه و بر عكس سید كه از همه زودتر بلند
میشه میره صبحگاه. پایان
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:44 توسط جوان
|
مقدمه: من در تاریخ یكم
آبان ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت به خدمت سربازی در نیروی زمینی
ارتش اعزام شدم. دوره آموزشی را در مركز آموزش 01 در تهران كه اكنون به
مركز آموزش شهدای وظیفه تغییر نام داده گذراندم .01 پادگان خوب و تمییزی
بود پرسنل آنجا از بهترین افسران و درجه داران نیروی زمینی بودند دوره
آموزشی دو ماه بود چند روز اول واقعاً سخت گذشت اما به تدریج كه با محیط
آشنا میشدیم آسان تر میشد و كم كم تبدیل به تفریح شد در پایان دوره، سه
روز را در منطقه تلو گذراندیم در اواخر آذرماه بود. هوا رو به سردی می رفت
. بعد از آن هم جشن فارغ تحصیلی بود قرار بود روز بعد امریه های ما را
بدهند ما برای همان روز هم بلیط قطار داشتیم كه بعد ظهر حركت میكرد تا بعد
ظهر ماندیم ولی خبری از امریه نشد به یكی از دوستان در تهران سپردیم كه
امریه های ما را بگیرد و با پست برای ما بفرستد. من شب در قطار باsms یكی
ازهم دوره ای ها متوجه شدم كه بقیه خدمتم را باید در سرپل ذهاب بگذرانم.
آن موقع هنوز گیج بودم فقط به این فكر میكردم كه دوره آموزشی پایان یافته
و من به خانه برمیگردم 10 روز بعد یعنی دهم دی ماه باید خودم را به سرپل
ذهاب میرساندم . تیپ 71 پیاده مكانیزه مستقل. شب با اتوبوس حركت كردم .صبح
زود به كرمانشاه رسیدم. هوا هنوز تاریك بود از انجا به سرپل ذهاب رفتم صبح
بین ساعت 8-9 بود كه به پادگان رسیدم. از در دژبانی رد شدم آنجا همه
وسایلم را گشتند و از آنجا به ركن یكم تیپ رفتم برای پذیرش. از آنجا مرا
به شعبه قوانین و امور حقوقی تیپ (شعبه قضایی) راهنمایی كردند. شعبه قوانین و امور حقوقی(قضایی) رئیس یا بهتر بگم سرپرست آنجا یك ستوان 2 به اسم افشین كرمی مقدم
میباشد به قول خودش از هفده سالگی به استخدام ارتش درامده و در ارتش بزرگ
شده (در حقیقت ارتش برای اینها در حكم پدر و مادر محسوب میشود) از یك سال
قبل كه رئیس قبلی كه درجه سرهنگی داشته آنجا را ترك كرده و به به كرمانشاه
منتقل شده افشین به عنوان سرپرست در آنجا مشغول به كار شده. افشین درارای
قد نسبتاً بلند و چهار شانه و اندكی تپل است صورت و بدن پشم آلودی دارد كه
مقداری مشمئز كننده است همه از بوی دهانش فراری هستند مخصوصا وقتهایی كه
تازه از خواب بلند میشود. دارای اختلالا ت نهفته روانی است ولی این مشكلات
نهفته روانی را در نگاه اول انسان متوجه نمیشود. آدمی است كاملا بی منطق و
ریا كار كه سعی میكند خودش را منطقی و مخلص جا بزند مثلا میرود عقیدتی
كتابهای مذهبی میگیرد و بدون اینكه كتاب را ورق بزند مدتی بعد كتاب را پس
میدهد در مقابل حفاظتیها بسیار متواضع و چاپلوث است. در مقابل زیر دستان
بسیار بی منطق جانشین یا به قول خودشان عوض او درخشان ظهرابی است. لاغر و
قد نسبتا بلندی دارد گروهبانیكم است كه به قول خودش برادرش دستش را
گرفته و به استخدام ارتش دراورده. بدن ورزیده و سبكی دارد و هممینطور هوش
بالا و نیز اخلاقی به سبك دهاتی ها چند ماه بعد یك گروهبانیكم دیگر نیز به
اسم مهدی ندری به جمع كادری ها پیوست این بر خلاف آن دو تای دیگر كه كرد
بودند لر بود اینهم مثل آن دوتای دیگر و مثل اكثر ارتشیها به خاطر فرار از
فقر و گرسنگی به ارتش پیوسته بود. در طی نوشته هایم از افشین با اسم كرگدن و شامپانزه و از درخشان با اسم ملخ و از ندری با اسم میمون یاد میشود. به
جز اعضای كادر شعبه چند پرسنل وظیفه هم هستند: دو نفر ستوان2وظیفه مثل
خودم به اسم شعبانی و طیبی نیا و یك سرجوخه به اسم مسعود نیك مهر و یك
سرباز به نام محسن ماله میر. متاسفانه خاطراتم را از تاریخ 25 / 2 / 88 یعنی چهار ماه و پانزده روز بعد از ورود به تیپ شروع به نوشتن كردم
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:38 توسط جوان
|
باز
هم مدرسه ها شروع شدند خوشبختانه چند سالیه كه از مدرسه جدا شدم و الان هم
اصلا دلم تنگ نشده . یادم میاد كه هر روز صبح مثل سرباز باید میرفتم مدرسه
قیافه عبوس ناظم رو میدیدم كه بچه ها رو صف میداد هیچ وقت نفهمیدم كه چرا
باید هر روز صبح صف بگیریم بعد یكی مییومد قرآن میخوند و بعد دعای صبحگاهی
و شعار هفته و بعضی روزها مدیر یا یكی دیگه یه كم وراجی میكردن و همیشه از
بچه ها شاكی . یادمه این صفه بعضی وقتها وسیله تهدید هم میشد هر كی درس
نمیخوند تهدیدش میكردن كه اسمت رو سر صف اعلام میكنیم و اگه هم دیر
میرسیدی باید كنار در مدرسه می ایستادی تا یكی كه اسمش رو گذاشته بودن
مامور انتظامات اسمت رو مینوشت تا از نمره انظباطت كم بشه بعد باید همونجا
میموندی كه ناظم بیاد غر بزنه سرت بعد بری كلاس اگه هم شانس می آوردی
موقعی كه بچه ها میرفتن كلاس تو هم قاطی اونها میشدی و در میرفتی از شر غر
زدن ناظم. كلا صف و ناظم و معلم ریاضی همیشه برام منفی بودن اخ اخ اخ زنگ
ریاضی من كه اسهال میگرفتم چه قدر دعا میخوندیم كه معلمه تو راه تصادف كنه
بمیره یا بچش بمیره یا تصادف كنه به هر حال یه اتفاقی براش بیافته نیاد سر
كلاس كه اگه اینجور میشد انگار همه دنیا رو بهمون دادن. ولی در عوض عاشق
زنگ تاریخ بودم وقتی نقشه ابران رو در دوره های هخامنشی اشكانی ساسانی تا
صفویه میدیدم كه یه سر ایران تا دریای سیاه بود اونورش تا چین حال میكردم
چه قدر به پادشاهای قاجار فحش میدادم كه ایران رو به این روز در آوردن .
با زنگ ورزش هم حال میكردم اما حیف كه هیچ وقت امكانات خوبی نداشتیم یچه
ها مثل یه گله گوسفند كه انگار دنبالشون كردی می افتادن دنبال توپ ولی
همین هم كلی كیف میداد. تو دوره راهنمایی زنگ پرورشی دبیر پرورشی می اومد
برامون فیلم میذاشت و خودش میرفت دنبال الافی. تازه بعضی وقتها خودش هم
فیلم رو نمیذاشت میداد یه یكی از بچه ها. باز هم دمش گرم می نشستیم تو
كلاس با هم حرف میزدیم هر وقت صدامون میرفت بالا ناظم می اومد یه تشری
بمون میزد و زیر لب یه فحشی به دبیر پرورشی و میرفت. اون كلاسی كه توش
تلویزیون بود یه كلاس جدا بود و باید از كلاس خودمون میرفتیم تو اون كلاسی
كه توش تلویزیون بود مینشستیم. در نتیجه كلاس خودمون خالی میشد . یه دفعه
كتابم رو تو كلاس جا گذاشتم وسطای زنگ پرورشی بود كه برگشتم كلاس كه كتابم
رو بیارم چشمتون روز بد نبینه دیدم دو تا از هم كلاس ها مشغول بودن تا منو
دیدن هول كردن سریع خودشون رو جمع و جور كردن اما دیگه فایده نداشت من همه
چیز رو دیده بودم . بیچاره ها فكر كرده بودن میرم دفتر به ناظم و مدیر
میگم ولی خودم رو زدم كوچه علی چپ. تا چند روز جرات نداشتن از كنارم رد
بشن چه حسابی ازمن میبردن . كلا معلم های پرورشی
و ورزش به نظرم مفت خورن و تقریبا بیكار هستن ولی در عوض محبوبیت بالایی
دارن اما معلم های ریاضی و علوم با اینكه چند برابر بیشتر كار میكنن ولی
هیچ محبوبیتی ندارن. ناظم ها همیشه در دسترس هستن ولی معمولا چهره ای خشن
دارن مدیرها كمتر در دسترس هستن و بچه ها بیشتر ازشون حساب میكشن بیشتر
اونا رو پشت میز میبینی در صورتی كه ناظم رو تو راه رو ها و حیاط مدرسه
حتی معلم ها هم به مدیر بیشتر احترام میزارن. مدیر ها همیشه از كمبود
بودجه و آمار مدرسه حرف میزنن كه مدرسه ما تو شهر از همه بهتره و از این
حرفها و بچه ها امتحانها نزدیكه مراقب باشید ولی موند تو دلم یه دفعه ناظم
بگه درس بخونید همش تو فكر اینن كه گچها خراب نشن یا مبسرها اسم بچه های
بی نظم رو به اونها بده و اون هم بیافته دنبال شلوغها و هی ببینه كی دیر
اومده كی زود اومده كی غیبت داشته. كلا مدرسه
جای دل گیریه مخصوصا كلاسهای خفه پر از گچ شانس ما همینكه مدرسمون تموم شد
مدرسه ها ماژیكی شدن، تازه ماها كه متولد سالهای دهه 60 هستیم كلاسامون
خیلی شلوغ بود . حیلی سالها رو یه نیمكت 3 نفر می نشستیم . همیشه دعوا بود
كی اول بشینه. البته تو دبیرستان و راهنمایی كه این مشكل رو نداشتم و فقط
تو دبستان اینجوری بود . یه دفعه تو دبستان وسطهای سال یكی تازه اومد تو
كلاسمون و ما هم جا نداشتیم شانس خانم معلم دستش رو گرفت آوردش رو نیمكت
ما نشوندش ما خودمون 3 نفر با این جدیده میشدیم 4 نفر اعتراض كردیم گفت
حالا یه كم تحمل كنید تا فردا یه نیكت جدید بیاریم. چه روزگاری داشتیم.
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:5 توسط جوان
|
غریبه ای معصوم برایم بودی گمان كرده بودم تو لایق وفاداری
هستی من ساده همیشه فریب ظاهر معصومت را میخوردم كه از عشق میگفتی و من مسحور كلام
آهنگین تو،قدمهای تو با عشوه به سوی من میآمد دستان مرا با مهربانی می فشردی
میدانستم یك جای این قصه دروغ است مسخ شده بودم و خبر نداشتم تو نفرین شده بودی
ومیخواستی مرا هم به درد خودت بسوزانی لعنت به آن لحظهای كه در آغوش سایهات
گرفتار شدم آغوشی كه گرمی آن از آتش هوسبود و مرا آرام آرام سوزاند تا به راز درون تو پی بردم پستی را تا انتها
رفتی ومرا در این لجنزار فرو بردی باورم نمیشد، باورش سخت بود اما حالا كه دستانم
را در بند بسته ای باور میكنم افسوس كه قفسم تنگ است و نای نفس كشیدن ندارم خودم
را سپردهام به دستان مهربان فرشته مرگ تا مرا از این هوای مرده جدا كند تا از شر
افكار آلوده خودم رها شوم كنار میلههای سرد این قفسهنگام انتظار برای رسیدنمرگ وسوسههای شیطانیات به خاطرم میآید چه
شبهایی كه از احساس گناه خواب به چشمانم حرام میشد میدانم كه دیگر برای این حرفها
دیر است اما تو لحظهای از شر من در امان نیستی،در آتش كینه و نفرت من خواهی سوخت
هرچند اكنون مرا در بند بستی اما به زودی رهایی خواهمیافت و میآیم سراغ تو، انتقام سوختنم را خواهم
گرفت از خاكستر من آرام نخواهی بود آن ظاهر فرشته مانندت را میسوزانم تا همه درون
شیطانیات را ببینند كینه توزی را از خودت آموختم تا پیش از این معنیاش را
نمیدانستم وای كه از با توبودن چه ها كه نیاموختم
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 13:19 توسط جوان
|
ديروز مصاحبه افشين قطبي را در برنامه نود ميديدم . انگار كارد به استخوانش رسيده بود از
آن خونسردي هميشگي اش خبري
نبود كمي در ذوق ميزد البته چون عادت كرده بوديم او را آرام ببينيم حتي بعد ار
باخت ولي به نظرم حق داشت اين مديران تا وقتي كسي بر سر آنها فرياد نكشد خودشان را
به كوچه علي چپ ميزنند
به قول افشين خان پس اين پولها كجا
ميرود خب معلوم است تو جيب
بعضي ها فكر كنم افشين قطبي
تازه دو ريالياش
افتاده كه اينجا چه خبر است به هر حال من به او كاملاً حق ميدهم.
كاملاً مشخص است فرهنگي كه افشين در آن بزرگ شده با
فرهنگ كه اكنون در ايران وجود دارد خيلي فرق دارد و صد البته فرهنگ اوبهتر است
انگار اوفقط چيزهاي خوب فرهنگ غرب را
آموخته يا حد اقل به ما نشان ميدهد در
هر حال الگوي خوبي است براي مربيان داخلي بد اخلاق
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:39 توسط جوان
|
كاش المپيك در همه زمينهها وجود داشت. المپيك سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي و ...
مثل المپيك ورزشي كه همه را با يك ميزان ميسنجند و مورد قبول همه قرار ميگرد . در
اين عرصه عيار همه سنجيده ميشود اما در عرصههاي ديگر معياري دقيق مثل ورزش نيست
كه بتوان ميزان كارايي را سنجيد كه حرفي هم در آن نباشد.
هر چند ميزان تواناييهاي ما در ديگر زمينهها دقيقاً مثل ورزش ما است. شايد بهترين
چيزي كه اين المپيك براي ما داشت شناخت دقيق خودمان، مديرانمان، امكاناتمان، خيالبافيها
و وعدههاي غير قابل تحقق ، دقيقا مثل وعدههاي اقتصادي.
حق ما در اين المپيك هميني بود كه بدست آمد اصلا كاش آن طلا را هم نميگرفتيم
تا خيالمان بيشتر راحت بود.
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:25 توسط جوان
|
اگر فرض بگيريم كه در فدراليسم اصل اتحاد ملل است و رابطه واحدهاي درون سرزمين را قدرت مركز تنظيم ميكند و آنها اجازه جدايي از سرزمين مادر را ندارند ، فدراليسم ميتواند گزينهاي مناسب براي شيوة حكومت و تقسيمات كشوري باشد. در حقيقت در فدراليسم در عين اينكه به مناطق مختلف نوعي استقلال يا خود مختاري داده ميشود ، آنها را در اداره كشور هم سهيم ميكنيم و به اين وسيله آنها را به سرزمين اصلي پيوند ميدهيم وچون سهم هر كدام از مناطق در اداره قدرت مركزي مشخص ميشود شائبه تبعيض هم ايجاد نميشود. همين طور براي ايجاد دولت فدرال حتماً نبايد از نمونههاي خارجي به طور كامل تقليد كنيم، ميتوانيم از خودمان هم بر اساس شرايط داخلي خلاقيتهايي داشته باشيم. براي سرزمينهاي بزرگ كه قدرت مركزي توانايي نظارت كامل بر همه مناطق را ندارد نظام فدرال كارايي بهتري ميتواد داشته باشد. مانند ايالات متحده آمريكا ، برزيل ، آرژانتين و هند. فدراليسم يعني به هم پيوستن جماعات متمايز انساني. در اين شيوه ميتوان به جز روابط خارجي ، تجارت بين المللي و ارتش و قسمتي از نظام حقوقي بقيه اختيارات را به دولتهاي محلي واگذار كرد تا آنها بر اساس شرايط خاص خود شيوهاي مناسب در پيش گيرند حتّي در تنظيم سازمان اداري. فدراليسم به هيچ وجه منافاتي با اتحاد ملّي ندارد و حتّي چون سهم مناطق در قدرت مركزي مشخص است علايق ملّي چه بسا بيشتر هم شود. آيا بايد به همة مناطق يا ايالتها سهم برابري در ادارةكشور داد؟ معمولا در دولتهاي فدرال دو مجلس وجود دارد كه در يكي همة ايالتها در آن سهم برابري دارند كه نماد ملتهاي مختلف است و يك مجلس كه هر منطقه بر اساس جمعيّت در آن نماينده دارند كه نماد يگانگي كشور است. اما ميتوان براي دولت مركزي شرايطي قايل شد مثلاً اينكه حتماً بايد رئيس جمهور داراي مذهبي خاص باشد. به نظر من براي ايران اين شيوه بسيار مناسب است چون ايران كشور نسبتاً پهناوري است و نميتوان از پايتخت همه مناطق كشور را اداره كرد ضمن اينكه استعدادهاي محلي هرز ميروند چون به آنها فرصت مشاركت داده نميشود. همچنين بايد از درآمدهاي هر منطقه بخش عمده آن به خود آن منطقه تعلق گيرد. در اين صورت هر كدام از مناطق به تكاپو افتاده كه درامد بيشتري كسب كند كه باعث رشد و توسعه اقتصادي خواهد شد و همچنين منابع طبيعي هر كدام از مناطق بايد بخش قابل ملاحظهاي براي خود آن منطقه باشد كه به عدالت هم نزديكتر است.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:12 توسط جوان
|
بيا در ساحل آفتابي من بنشين در اين هواي شرجي كه همه اش
سادگي است بمان . از دلتنگيهايت برايم بگو كه بودنت را باور كنم. چرا در شهر من
نمي ماني كه اندكي بياسايي تا براي لحظه اي از داشتنت مغرور شوم، مست از حضور تو باشم غرق
در عطر نفسهايت به آسمانها پركشم. اينجا براي عاشقاني چون تو خورشيد هميشه ميدرخشد
درختان هميشه سبز ميمانند.پس ترديد به خودت راه نده كه اشتباهي بزرگ است. مرا در
خلوتت شريك خود كن مرا به چشمانت راه بده تا يادگاري از اسم من در گوشة خاطرت
بماند. بيا با شرارههاي نگاهت مرا بسوزان كه در اين سوختن تولدي ديگر است. با
زمزة جدايي غم چون مرگ ، مثل گياهي خزان زده مرا غرق ميكند ميروم در زمين تا با
دوباره آمدنت از خاك برويم و همة زمين را سبز كنم پيش پاي تو .
بمان كه ميخواهم اين بار با تو يكي شوم. فراموش شوم و خودم
را ضميمة تو كنم تا براي هميشه همراه تو باشم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:34 توسط جوان
|
برخي از نويسندگان ، از جمله پروفسور فرايد لندر ، به سوء قصد به جان جوليوس
سزار در سال 44 قبل از ميلاد به عنوان يكي از قديمي ترين انواع تروريسم اشاره كرده
اند. در ايران نيز افرادي چون نادر شاه افشار و آغا محمد خان و ناصرالدين شاه
قاجار ترور شده و از پاي در آمده اند . البته معمولا مبدا آغاز تروريسم مخصوصا
تروريسم سياسي سازمان يافته ، را در ايران به زمان اسماعيليه به رهبري حسن صباح (
كه فعاليتهاي بارز آنها از سال 1090 يعني زمان گشودن قلعه الموت در نزديكي قزوين
توسط حسن صباح آغاز شد) نسبت ميدهند. توسل يه خشونت براي نيل به اهداف سياسي قبل و
بعد از انقلاب اسلامي ادامه داشت و مخصوصا از سال 1357 رشد چشمگيري در انجام
عمليات تروريستي ( چه عملياتي كه عليه اشخاص و مكانهاي خاص ارتكاب مي يافتند و چه
ترورهاي به اصطلاح كور ) به ويژه در برخي از سال ها مشاهده ميشود.
تروريسم باعث نقض حقوق بشر براي حيات ، آزادي و امنيت شخصي است كه ماده 3‹اعلاميه
جهاني حقوق بشر› به آن اشاره دارد.
آنچه كه ترس و وحشت موجود در تروريسم را از وحشت و ترسي كه در ساير جرايم براي
قرباني به وجوذ مي آيد تفكيك ميكند آن است كه در جرايم ديگر ايجاد ترس و وحشت هدف
اصلي مجرم نيست ،بلكه به طور فرعي و ثانوي از اعمال او ناشي ميشود . براي مثال
سارقي كه به طرف قرباني حمله كرده و جيب او را خالي ميكند يا به زور اسلحه كيف او
را ميگيرد نيز ايجاد ترس ميكند ولي او تروريست نيست . هدف او نه ايجاد ترس بلكه
ربودن مال قرباني است ، ليكن براي تروريست ، مخصوصا تروريست سياسي، ايجاد ترس و
وحشت در قربانيان مستقيم اين جرم ، يا به طور غير مستقيم در افراد ديگر ، هدف اصلي
ميباشد.
تقسم بندي تروريسم
تروريسم گاهي سياسي است ، كه با اهداف سياسي ارتكاب مي يابد ، و گاهي غير
سياسي ، كه براي اهدافي مثل اخاذي صورت ميگيرد. همين طور تروريسم گاهي داخلي يا
خارجي است . كشورهايي مثل ايران بيشتر از تروريسم داخلي در رنج بوده اند. بر عكس
دولت آمريكا، تا قبل از سالهاي اخير، بيشتر گرفتار تروريسم خارجي ، كه عليه منافع
و اتباع اين كشور در خارج از مرزهاي آن رخ ميداده ، بوده است .
انفجار مركز تجارت جهاني اولين نمونه قابل ذكر از تروريسم داخلي در آمريكا
بوده است ، هر چند كه قبلا نيز مواردي از تروريسم داخلي در سطح كوچكتر در خاك
آمريكا رخ داده بود، كه از جمله ميتوان از بمب گذاري در ميدان هي ماركت شيكاگو در
سال 1898 نام برد. دو سال پس از انفجار مركز تجارت جهاني ، انفجار اوكلاهما رخ
داد، كه بزرگترين عمل تروريستي در داخل خاك آمريكا تا قبل از وقايع 11 سپتامبر
بوده است. در اين عمليات تيموثي مكوي ( Timothy Mc
veigh)
با كرايه كردن يك كاميون آن را حاوي بيش از دو هزار كيلو گرم مواد منفجره كرده و
با منفجر كردن ساختمان موجب مرگ 191 تن شد . اين عمل نوعي انتقام گيري از مرگ 79
عضو فرقه داويديان در تگزاس بود كه بر اثر حملهماموران كشته شدند و درست دو سال پس از آن واقعه رخ داد.
برخي از نويسندگان از تروريست هاي يك موضوعي نام برده اندو منظور آنان افراد و
گروههايي هستند كه كه براي حمايت از يك موضوع خاص يه عمليات تروريستي دست
ميزنند.مانند گروههاي مخالف سقط جنين كه
گاهي به ارتكاب اعمال خشن ، از جمله قتل و ضرب و جرح ، عليه پزشكاني كه سقط جنين ميكنند
دست ميكنند.
برخي از جرايم كه اصطلاحا جرم نفرت خوانده ميشوند و از روي نفرت نسبت
به قرباني به دليل رنگ ، نژاد، مذهب، جنسيت، معلوليت جسماني وي و نظاير آنها
ارتكاب مي يابند ماهياتا با عمليات تروريستي تفاوت چنداني ندارند.
علاوه بر تقسيم تروريسم به تروريسم سياسي . غير سياسي، از لحاظ شيوه و انگيزهً
ارتكاب نيز، حتّي در تروريسم سياسي ، اقسامي مشاهده ميشود. نيهليست هاي روسيه ، كه
در اواخر قرن نوزدهم به اعمالي چون پرتاب بمب ميپرداختند ، شيوه اي نسبتا قديمي از
عمليات تروريستي را ارئه ميدهند. قبل از جنگ جهاني دوم اكثر موارد تروريسم مشتمل
بر كشتن سران حكومتها بود. نوع دوم تروريسم در الجزاير در اواخر دههً پنجاه توسط
جبهه ملي آزاديبخش الجزاير (FLN) رخ مي داد كه به
افراد غير نظامي دشمن به طور جسته و گريخته حمله ميكردند. نوع سومي از تروريسم از
دهه شصت رخ داده است كه ميتوان آن را تروريسم رسانه اي نام نهاد، يعني حمله كردن
به هر كس صرفا به قصد كسب تبليغات رسانه اي ، كه اين را مي توان، نوعي تئا تر سياسي يا تبليغات
عملي دانست. بسياري از ترورهاي كور و بي هدف انجام شده در ايران و در دوران پس
از پيروزي انقلاب از اين نوع بوده است.
شايد به عنوان بزرگترين واقعه اي كه بيش از همه امكان انجام ترورهاي گسنردهً
چند دهه~ اخير را فراهم آورده است بتوان از اختراع ديناميت در سال 1867 توسط آلفرد
نوبل نام برد.عمليات تروريستي بزرگ مثلا انفجار پرواز 103 پان آمريكن بر فراز
لاكربي اسكاتلند و نيز انفجارهايي كه در ايران ، براي مثال در مقر حزب جمهوري
اسلامي در هفتم تير 1360 و در ساختمان نخست وزيري در هشتم شهريور همان سال، رخ
داد، بدون وجود اين ماده قابل وقوع نبوده اند. در حال حاضر حتي اين نگراني وجود
دارد كه گروههاي تروريستي بتوانند به سلاحهاي هسته اي و شيميايي دسترسي پيدا كرده
و از آنها در راستاي عمليات تروريستي استفاده كنند.
مشكل ارائه تعريف از تروريسم
مشكل ارائه تعريف مشتركي براي تروريسم هميشه وجود داشته و اين امر ناشي از آن
بوده است كه ‹ آن كس كه از نظر يك شخص
تروريست محسوب ميشود از نظر ديگري يك مبارز راه آزادي است› با اين حال، و علي
رغم فقدان يك نعريف مشترك و قابل قبول در روابط بين الملل ، به مرور يك توافق آراي
نسبي در مورد معني تروريسم بروز كرده است. در پاييز 1985 اعضاي مجمع عمومي سازمان
ملل متحد به اتفاق آرا اعمال تروريستي را توسط هر كس و در هر كجا اتفاق بيفتد محكوم
كرده اند. اين رخداد قابل توجهي بود ، از آن رو كه اعضاي مجمع عموميقبل از آن هيچ گاه نتوانسته بودند در مورد
تروريسم اتفاق نظر پيدا كنند. قطعنامهً مجمع عمومي اعلام ميدارد كه تروريسم شامل
اعمال مذكور در پنج معاهدهً بين المللي ، يعني سه كنوانسيون راجه به هواپيما ربايي
، معاهدهً راجع به حمايت از ديپلماتها و معاهدهً راجع يه گروگانگيري ميشود ولي
محدود به اينها نيست. اين معاهدات و كنوانيسيون ها هيچ يك تروريسم را معني نكرده
اند ولي بيش از نيمي از اعمال تروريستي بين المللي را در بر ميگيرند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:59 توسط جوان
|